ﺑﺎﺭاﻥ

ﺳﺎﻋﺖ 2:55 ﻧﻴﻤﻪ ﺷﺐ...اﻳﻨﺠﺎ ﻣﻨﻢ و ﺷﺐ و ﺑﺎﺭاﻥ و سﻛﻮﺕ ﻧﻴﻤﻪ ﺷﺒﻲ ﻛﻪ ﮔﻬﮕﺎﻩ ﺑﺎ ﺻﺪاﻱ ﺭﻋﺪ و ﺑﺮﻕ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻣﻴﺸﻜﻨﺪ...

ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺭ اﻧﺘﻆﺎﺭﻡ ﻛﻪ ﺑﻐﺾ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻩ ی ﮔﻠﻮﻳﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ اﻳﻦ اﺑﺮﻫﺎﻱ ﻣﻐﻤﻮﻡ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭاﻩ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﺪ و ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺒﺎﺭﺩ

ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ اﺑﺮﻱ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﺑﺮاﻱ ﺑﺎﺭﺵ....ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻏﻤﻲ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ....

 

 

 

ﺑﺎﺯ ﻫﻮاﻱ ﻭﻃﻨﻢ,ﻭﻃﻨﻢ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ.....!!!! 

/ 9 نظر / 8 بازدید
مریم

عزززیززززم....چه قلم دلی و قشنگی داری...مثل خودت و احساست که حالا دلتنگی میکنه !! دلت روشن و آفتابی نازنین...[قلب]

آبیجان

چرا آخه ؟

پریچهر

[ناراحت] خط اول نوشته تون چقدر خوب بود،قشنگ میشه با این کلمه ها اون توصیف ها رو اورد گوشه یِ ذهن[گل]

نیلوفر

مختصر و مفید و زیبا نوشتی و حال و احساست رو خیلی خوب بیان کردی [دست]

رفیق

میفهمم که دوری از عزیزان همیشه سخت بوده... ولی با اجازت میخوام یه مقدار همدلی نکنم و بگم که : نمیدونم چرا از احساسات وطن پرستانه چیزی حالیم نمیشه... و به شدت به فردیت آدمها معتقدم تا محل زندگیشون.... امیدوارم دنیات زیباتر بشه[لبخند][گل]

آرمان

سلام هرجا هستی موفق باشی.[گل][گل][گل][لبخند]

هورمزد

هیچی وطن نمی شه ، با اینکه ...

apricot

کاش میشد یه مدت بیای ایران حال و هوات عوض شه [گل]

Chap dast

سلام دوست عزیز ختم قرآن برای شادی روح آقا ولی پدر مهربان عزیز در صورت تمایل برای شرکت، لطفا اطلاع دهید http://chapdastam.blogsky.com/