ﺁﻭای زندگی

چهارم جولای (روز استقلال آمریکا) مردم ِ اینجا طبق سنت دیرین به جشن و پایکوبی و مراسم های پر شکوه آتش بازی میپردازند و ما هم به تماشای این مراسم شتافتیم تا ببینیم اصلن این استقلال کیست و چیست که مردم دنیا این همه برایش سر و دست میشکنند و جانها فدا میکنند...بماند که چه آتش بازی های هیجان انگیز و عجق وجقی(معنی و ریشه ی این کلمه را هنوز هم نمیدانم) دیدیم... همین طور هاج و واج مشغول تماشا بودیم که ...اواسط مراسم ,عموی همسر(که در زمان مذکور ,موقتن ساکن منزلشان بودیم) تماس گرفتند که "اگه امکانش هست زودتر برگردید خونه ,چون یکی از دوستانمون با بچه هاش از یک شهر دیگه اومدن و قراره یکی دو ساعت ِ دیگه برسن و کسی هم خونه نیست ...خودتون رو برسونید تا من بیام...."وارد جزییات نشویم...با نا رضایتی مراسم را ترک کردیم و راهی خانه شدیم...بالاخره مهمانها رسیدند ...که عبارت بودند از پدر خانواده...پسر (حدودن 14 ساله) و دختر خانواده (حدودن 4 ساله)....دختر کوچولو از همان بدو ورود باگریه وارد شد. و به محض اینکه مرا با لبخندی بر لب دید ,از آغوش پدر جدا شد و خود را پرت کرد در آغوش من....من هم که حسابی غافلگیر شده بودم ...همان طور که او در آغوشم بود روی نزدیکترین مبل نشستم و این شروع دوستی ِ من و "آوا" شد....یک لحظه رهایم نمیکرد...مثلِ جوجه ای که فقط مادرش را دنبال میکند...او هم هر جا که میرفتم دنبالم میکرد..کم کم با صحبت هایی که بین پدرش و ما رد و بدل شد...متوجه شدیم که مادر ِ آوا بنا به دلایلی از پدرشان جدا شده و فرزندانش را هم به پدر سپرده و رفته....و کاملن مشخص بود که پدر با سختی ِ فراوان با بچه ها سر و کله میزند و بزدگشان میکند و فهمیدم که آوا نسبت به سنش کلمات را بسیار گنگ و مبهم ادا که میکند هیچ...از کلمات انگلیسی و اسپانیایی هم استفاده میکند و دلیلش هم این است که چون  کسی نبوده که از همان ابتدا از آوای کوچک مراقبت کند برای او پرستار میگیرند و پرستار اولِ او انگلیسی زبان بوده و دومی هم مکزیکی ...و این طفل ِ معصوم هم , همه ی زبانهایی که شنیده را پراکنده و دست و پا شکسته به کار میبرد...با اینکه از صحبت کردنش هیچ چیز نمیفهمیدم ولی... چهره ی زیبای معصوم ...موهای مشکی فِر ...و لبان ِ سرخِ خندانش به دلم نشست ...به قدری مهربان و خوش قلب بود که خیلی زود جذبش شدم...منی که در آن دوران از لحاظ ِ روحی آشفته شده بودم و کم حوصله ....و میان همان کشمکش هایم با "او" سرِ موضوعاتِ مختلف که یکی از آنها بچه دار شدن و .... بود,چنان انرژی ِ قوی و به شدت دل پذیری از این دختر بچه گرفته بودم که  انگار گمشده و مرهم ِ تمام دردهایم  را یافته بودم...از گذراندن ِ وقت با آوا سیر نمیشدم...با خنده های ِ از ته ِ دلش ,من هم از ته ِ دل میخندیدم و غرق ِ لذت میشدم و با گریه هایش ...بغضی گلویم را میفشرد و حاضر بودم آن لحظه تمامِ دنیا را یه پایش بریزم تا دوباره لبخند ِ شیرینش را ببینم....چنان حس ِ عمیقی را تجربه کردم که قابل وصف نیست و مدام با خودم فکر میکردم که واقعن مادر بودن اینقدر شیرین و دلچسب است؟! و اینکه شاید اگر من هم از خیلی لحاظ شرایطش برایم فراهم بودتا الان مادر شده بودم...!! و سوال دیگری که از همان اول ذهنم را مشغول کرده بود  این بود که مادر این بچه چطور توانسته کودک معصوم وزیبایش را به امان خدا رها کند؟!!چطور اصلن توانست دل بکند؟!! و از آنجا که به شدت با خودم کلنجار میروم که دیگران را به قصاوت,قضاوت نکنم ...سعی کردم این سوالها را جایی در ذهنم مدفون کنم و از لحظاتِ شیرین ِ کنار ِ "آوا" بودن لذت ببرم .... و همین کار را هم کردم...هنوز هم با یاد آوری ِ آن سه روزِ به یاد ماندنی غرقِ خوشی میشوم.....

روزی که قرار بود از" آوا یِ زندگی" جدا شوم به اندازه ی تمام دلتنگی های ِ آن روزهایم گریستم و گریستم....و بعد به سبکی قاصدک شد دلم....با خودم نام آوا را زمزمه کردم و فکر کردم که واقعن هم مثلِ شنیدنِ آوای ِ دلنشین ِ  یک فرشته ی آسمانی بود برایم این حضور ِ چند روزه....و خدا را شکر گفتم برای ِ فرستادنِ این فرشته ی کوچکش به سوی ِ من....

 پی اِس 1 : این پست مربوط به 3/4 ماه پیش است...و به کل فراموش کرده بودم که این پست را منتشر نکرده ام...

پی اِس 2: این هم آوا ی زندگی

پی اِس 3: ساعت 3:25 دقیقه ی نیمه شب....

 

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دل آرام

چقدر تو رو اشنا پیدا کرده. یعنی حست رو حتما از همون بدو ورودش گرفته... و تو هم بی شک انقدر دلنشین بوده رفتارت که بیشتر بهم نزدیکتون کرده. ماشالا... البته همه بچه ها ناز و زیبا هستن. ایشالا اگه شرایط جور شد در آینده بیای و از کودک خودت برامون بگی.

زردالو

آخی عزیزم. طفلکی چه خلأ روحی ای حس میکنه. چقدرم نازه [قلب] امیدوارم هر جا که هست شاد باشه و واقعاً این حس رو درک میکنم که گاهی خدا یک فرشته رو میفرسته به زندگیمون تا یه تلنگرهایی بهمون بزنه.

م مثل ميترا

درود مهربانم اي جونممممممم هزار بار برايت آرزوي سلامتي بردباري و يه عالمه عشق مي كنم

یه مریم جدید

سلام فرشته‌های خدا معمولاً بی‌ نام و نشون میان و می‌رن. آوا هم بلا شک یکی‌ از همونا بوده. [لبخند]

تـه تغاری

خوبی عزیزم ...حتما رفتم برات عکس میگیرم ....[ماچ]

...

(موهاش فر نبودا) خیلی زیبا بیان کردید [گل]

apricot

سلام عزیزم. ممنون از کامنت هات [لبخند] [گل] راستی من فعلاً تو وبلاگم لاگین نمیکنم و پست جدید نمیذارم